Friday، March 16، 2012

مردای چاق و کچل

مردای چاق و کچل
مردای چاق و کچل
مردای چاق و کچل ...
اگر شش بار این عبارت رو پشت سر هم تکرار کنید می فهمید دیگه براتون معنی نمیده ؛ هشتمین بار دیگه حتی افتاده تو دهنتون و بار دهم حتما به خودتون لعنت می فرستین که وارد این بازی شدید ... این رو گفتم که بدونید وقتی که دوست زیباتون رو با یه مرد چاق و کچل دیدید بعدا به اون نگید که این مرد چاق و کچل اصلا در حدش نیست چون درست مثل این می مونه که برای بار هفتم بگید مردای چاق و کچل ...
بی معنیِ ترین واژه ها برای زن افسون شده .

Thursday، March 08، 2012

la voz humana

سنگ و ستاره آهنگ خود را بر ما تحمیل نمی‌کنند
گل‌ها خاموشند ، اشیا چیزی را پشت سرشان نگه می‌دارند
به خاطر ما ، حیوانات هماهنگی بی‌گناهی و پنهانکاری شان را انکار می‌کنند
باد همیشه نجابت اشارات ساده‌اش را همراه خود دارد
و کدام آواز است که فقط پرندگان لال می‌دانند؟
و برای کدامشان دانه پاشیدی؟
بودن برایشان کافی است، فراسوی کلمات است
اما ما می‌ترسیم ، نه فقط در تاریکی
که حتی در نور کامل همسایه‌ی خود را نمی‌بینیم
و مایوس از احضار ارواح
در وحشت فریاد می‌زنیم : آن‌جایی؟ حرف بزن


video

Tuesday، March 06، 2012

برای کسی که هیچ وقت بوس نداشت

بچه که بودم اخبار ساعت دو بعد از ظهر بود . مادرم از مدرسه که بر میگشت / برمی گشتم سفره می انداخت برای من و برادرم . نگاه ام به تلوزیون نبود اما آرام لقمه هایم را می جویدم تا خبر از دست نرود . متن خبر را به یاد نمی آورم ، کی بودند آن ها ، چه می کردند و اصلا آیا حوصله ی شان از این مرد پیر سر نمی رفت ؟ شما که تا میایی خانه می پری سر ماهواره ، چه حالی داری آمده ای اینجا مهمانی؟ نه رویی ، نه آوازی . مادرم عقیده داشت به گه می کشند مملکت را ، مهمانی خون مردم است ؛ من اما خیره به جعبه ی جادویی دنبال پدرم بودم که حالا شاید صف اول نبوده باشد و دوم حتی ؛ اما توی سومی قطعا پیدا می شود . یک بوس برای پدر که توی تلوزیون آمده بود و صبح ها مرا با آن ماشین هایی که همه ی همکلاسی هایم را هاج و واج می کرد ، با راننده ی شخصی می برد مدرسه ... کیف داشت همین ها . بچه که باشی همه با تو بازی میکنند ، سیاست حتی . " شما مثه سگ و گربه به جون هم می افتین تو خونه حالا از اینجا واسش بوس می فرستی؟ " مادرم ؛ این ها همه اش دلخوشی ست وگرنه بابای تو خانه ی ما که پدر نیست . همان بابایی است که هی دروغ می گوید ، چایی می خورد و زنش را می زند وقتی که حوصله ندارد . بابای تو خانه ی ما مثل بابای زهرا- همکلاسیم را می گویم - جورابش را پرت می کند پشت مبل . حالا که یک فرقی کرده بگذار بوسش کنم . بزرگ که می شوی ، درگیر سیاست که می شوی خیال برت میدارد که حالا مثلا شده ای مغز متفکر مردم فلان ده کوره ، بدون تو مردم میمرند . قدرت شیرین است . اینکه فلان دهاتی خودش را بکشد بیاید تهران بعد باز خودش را بکشد بیاید با هزار التماس درخواستی کند از تو ... کیف داشت . برو فردا بیا . ورق که بر میگردد ؛ انتخابات و اینها ... خب مجبورکی میروی استعفا میدهی ، قبل از این که از بازی اخراج شوی .... که مثلا ضربه ی محکمی بزنی به ؟ ... اصلا بزنی تو دهن اینها که دست شان به خون مردم آلوده است . همین ها که اگر مصلحت بدانند دست میکنند توی صندوق ها ؛ همین ها که حالا شده اند آخ ، پیف ... اما دست ات می شکند پدر من ... اینجا دیگر بوس نداری ؛ حالا مثل بابای زهرا هم نیستی ، خیلی چیز ها کم داری ... . بچه که باشی بزرگ می شوی ، بزرگ که باشی و اهل دروغ هم که نباشی می فهمی پدر زهرا اگر ماشین نداشت مرد بود ، اگر راننده نداشت انسان بود . تو حالا اصلاح کن اما دو روز از خانه بیرون نیا . مصلحت اندیش باش ...
دیروز قدرت آمده بود اینجا قربان . خودتان گفتید برو فردا بیا .